امروز داشتم از میرزاده عشقی پایین میومدم...دیدم کامیون ها دارن خاک یه قسمتی رو بر میداشتن تا ببرن یه جایی خارج شهر... صف کامیون ها از روبروی رکنی دقیقا روبروی گل فروشی شروع میشد... نگاه کردم...یخورده دلم واسه خونه هایی که اونجا بود سوخت... اما یهو یه خاطره از خودم یادم اومد...نمیدونم اونم یادش هست یا نه... چهارم خرداد... ساعت یازده... روبروی گل فروشی... خودم میام جلو سلام میدم بهت...
یادمه اونروز که واستادم اونجا دلهره عجیبی داشتم... فکر می کردم اگر سارا بیاد منو از نزدیک ببینه شاید هیچوقت خودشو نشون نده...مثل فرزانه...مثل صدف... قبل از یارا با اونا قرار گذاشته بودم اما اونا بعد از یبار دیدنم دیگه رفته بودن و پشت سرشون رو هم نگاه نکردن...
اما سارا اومد... از اون دور تا منو دید دوتا دستش رو تکون داد...داشتم شاخ در میاوردم...تاحالا یه دختر که دیگه کامل شده باشه اینجوری تحویلم نگرفته بود... دلم لرزید... وای یعنی من قراره با این خوشتیپ خانوم دوست بشم؟؟؟ مگه میشه..؟؟؟ اما شد...اینجوری بود که شیرین ترین ...زجرآور ترین و البته عبرت آموز ترین رابطم با یه دختر تا الان به وجود اومد... دیگه فکر کردم اون مال خودمه... مال خوده خودم...
امتحاناتمون تمام شد... حالا دیگه موقع من بود که تو دل سارا خانوم یه جایی باز کنم...می گفت دوستم داره...اما یه چیز هایی جور در نمیومد... دقیق یادم نیست...اما یادمه که جوری به موقعیتی که توش بودم شک داشتم که چندین بار به سارا گفتم می ترسم از دست بدمت... اون همش میگفت از این حرفا نزن مهدی و از اینجور دل داری ها...
یادمه داشتم میرفتم کارآموزی که دیدم رفتار سارا بدجوری عوض شده... آخری نتونست دوام بیاره...بعد از 1 ماه دوستی جوری با هم صمیمی شده بودیم که کمتر کسی باور میکرد ما یه ماهه با هم دوستیم...برگشت از قدیماش گفت ..از اینکه چطوری با استفاده از تحت تاثیر قرار دادن روحیه پسرهای فامیلشون چطوری تیغشون میزده...
یهو نمیدونم یادش نبود ..جو گرفتش ...چی شد که یهو در مورد من گفت حتی با من دوست شده که یه چند وقتی هم با من سرگرم باشه بعدشم بره با یکی دیگه ازدواج کنه.... باور نمی کنید...دیگه هیچی نگفتم...یعنی این همونیه که این همه از دوست داشتنم می گفت؟
تا فهمید چه گندی زده موضوع رو عوض کرد...وقتی که خداحافظی کردمو اومدم خونه دخترداییش زنگ زد... گفت مثله اینکه سارا خیلی تند رفته و تو حرفاش چرت و پرت گفته....بعد از کلی قسمو آیه که من اون قصدی نداشته گفتم خوب من که چیزی نگفتم که اینقدر معذرت میخواین شما....اما دیگه سارا رو شناخته بودم...قصدش هم فهمیده بودم...اما ادامه دادم...سعی کردم فراموش کنم. چون دوستش داشتم...
روزای تابستونی رو با هم سر میکردیم... هفته ای سه چهار بار میومد کافی نتی که کار میکردم... کاملا تابع حرفام بود... اما منم مواظب بودم که از دستم ناراحت نشه... تا اینکه جواب کنکور اومد... اون رشتش تجربی بود و من کامپیوتر.... اولین نفری که فهمید سارا پرستاریه تویسرکان قبول شده من بودم...تو پوست خودم نمی گنجیدم .
واقعا خوشحال بودم..به خواهرم گفتم بهش زنگ بزنه و بگه که قبول شده...وقتی فهمید خیلی خوشحال شد...
آخرهای شهریور بود...نتیجه دانشگاه منم که اومده بود...همونجوری که میشد حدس زد قبول نشده بودم...
سارا ناراحت شده بود اما به روی خودش نمیاورد...من داشتم خورد می شدم...
تا اینکه....
سه چهار روز مونده بود به رفتنه سارا به دانشگاه...آه...
رفتار سارا زمین تا هوا فرق کرده بود..تا هر چی میشد می گفت مهدی حرف نزن عصاب ندارم....
فهمیدم که وقت رفتنه سارا هم داره میرسه... از روز تولدم یه پونزده بیست تومنی کادو بده کار بودم...به هر زوری که شد کشوندمش کاغذی کادو رو که دادم گفت مهدی من هر چقدر میخوام مدیون تو نباشم نمیشه انگار..با چشیمی که اشک توش حلقه زده بود حرف میزد... از کادو خوشش اومد.. گفت چرا شرمندم کردی.؟؟ گفتم سارا از کرخه تا راین رو دیدی؟ با یه لبخند گفت آره ...گفتم یه جا دوست پسره یه سیلی میزنه تو گوشش ...گفت خوب؟؟؟
گفتم بر میگرده به طرف میگه شاید دیگه ندیدمت...منم این کادو رو به تو میدم چون شاید دیگه نبینمت...دیدم دیگه داره گریش میگیره که موضوع رو عوض کردم... ای بابا....
سارا رفت....روزی دو بار زنگ میزد...اوایل بد نبود...اما کم کم باز شروع کرد به ناسازگاری با من...بدترین نوع حرف زدنی که یه عاشق میتونه از معشوقش ببینه...داشتم داغون میشدم...
یه روز سارا برگشت از راه منطقی وارد عمل شد...مهدی دوستیه ما به درد نمیخوره ما همسن نیستیمو چمیدونم به هم نمی خوریم و چون رابطه ما به ازدواج نمی رسه پس یه دوستی بیهودست...پس بهتره تمام شه...مثل مرغ سرگردون شده بودم....
بعد از چند هفته دووم نیاوردم ...دست به دامن دختر دایی سارا شدم... الهام خانوم به دادم برس....الهام دختر دایی سارا بود... الهام گفت چطور مگه؟ گفتم سارا اخلاقش عوض شده...گفت نه آقا مهدی این حرفا چیه ...دوست پسره منم این حرف رو به من میزنه اما من اصلا عوض نشدم.. گفتم الهام خانوم من مطمئنم... هیچی نگفت ...گفتم الهام خانوم...گفت بله؟ گفتم میبینی یه نفر تو یه امتحان سختی قرار میگیره دنبال یکی میگرده که تقلب بهش برسونه؟
گفت خوب چطور مگه؟ گفتم منم الان احتیاج به کمک شما دارم...از سارا بپرسین چشه ..بعد به من بگین..تحت تاثیر قرار گرفت...نمیدونم چی شد که یهو گفت الاهی من قربونت برم...باشه ازش میپرسم...آه....
دو روز بعد... باهاش تماس گرفتم... گفت مثل اینکه سارا با پدرش در مورد یکی که از خودش پنج ماه کوچیکتره(یعنی من)صحبت کرده و باباش بهش گفته حرفشو هم نزن و اونممیخواد به همین خاطر باهات تموم کنه...اولش باورم شد...اما میدونستم دردش از کجاست...خانوم دانشجو بودن...نمیشه که یه خانوم لیسانس پرستاری با یه پسره آسمون جول ازدواج کنه...اما هیچی نگفتم...گفتم ممنونم الهام خانوم که کمکم کردی و قطع کردم...
می دونستم جو ترم اول دانشگاه آزاد سارا خانوم رو گرفته...دیدم عصر موقعیت به وجود اومده با سارا آخرین صحبتم رو هم بکنم...
سلام سارا..علیکه سلام...از خونه زنگ زدی خبریه؟...نه من میدونم که من حاظرم...آه......... می خوام تمامش کنم...چون نمی خوام مانع پیشرفت تو باشم...دیگه دووم ناوردم...دیدم سارا داره خیلی عاشقانه تمام میکنه ..گریه زاری راه انداخت و آه و حسرت که ای کاش با هم نمی چتیدیم که حالا به این روزگار بخوام بیوفتم...اما من همیشه به یاد اون روز سارا بودم که گفت: من با تو هم که دوست شدم میخواستم یه چند وقتی رو باهات بگذرونم و .....
آخی..... بقیشو بعدا میگم....
*****
امروز سی ام فروردین هزاروسیصدوهشتادوپنجه...امشب خواستم به سارا زنگ بزنم که یه خورده صحبت کنیم...گفت حال نداره روحیش کسله...دلیل که پرسیدم گفت هفته بعد بله برونشه...خورد شدم...واسش اس ام اس زدم که مبارکه ناراحتی نداره و از این چیزا...خیلی وقته که منو اون مال هم نیستیم...سارا خیلی وقته که دیگه عشق من نبود...سارا...فوق العاده .... سارا ...خانوم...سارا با شخصیت...اما من چی؟ یه پسر که تا یه دختره خوشگل می بینه از خود بی خود میشه...ادامشو بزار واسط بگم...سارا که رفت ازش قول گرفتم گه گاهی واسش زنگ بزنم...اونم قبول کرد...دوسه بار اول سرد بود اما سه ماه بعد از رفتنش بود که بازم لحنش مهربون شده بود...یادمه بهش گفتم که با دختری به نام الهام دوست شدم..به هم ریخت...باور نمی کرد...اما من اینکار رو کرده بودم...این کار به سفارش یکی از دوستانم بود...رفتنه سارا بدجوری داغونم کرده بود...الهام هم از قبل از سارا باهام چت میکرد...در جریان دوستیه منو سارا بود..کاملا..سارا هم از چت کردن من با الهام به عنوان یه دوست چتی با خبر بود...وقتی سارا فهمید که پای دختر دیگه ای تو زندگیم باز شده یه خودش اومد...هرچند همونطوری که گفتم لحنش بهتر شده بود ...اون برگشت ..سارا به وسیله دختر عموش رویا خواست دوباره شروع کنه...اما من هم با الهام بودم و هم اون حرکاتی رو که از سارا دیده بودم رو نمی تونستم از یاد ببرم...به الهام گفتم...گفت اگر می خوای با عشقت باشی من مشکلی ندارمو میکشم کنار...اما سارا رو نتونستم تحمل کنم ...دو بار که دیدمش فهمیدم نمی تونم تنفرم رو ازش از بین ببرم...حالا که فکر می کنم میبینم که اون تنفر نبود بلکه یه حس غرور لعنتی بود....لعنت به من.....لعنت به سارا...بیچاره الهلم که این وسط ندونست چیکارست...الهام منو ببخش...
به هر حال سارا رو نخواستمو بازم البته اینبار به وسیله من رابطمون تمام شد....من نمیتونستم دله اون الهامه کوچولو(از لحاظ جسه بدنی)رو بشکنم به خاطره سارایی که منو خرد کرده بود....بازم سه ماه گذشت...برای سارا داشتم میمردم...نمیدونستم چکار کنم...رفتمو بهش زنگ زدم...یه الهام خیانت نکردم...از اونم یه چیزایی دیده بودم که از چشم افتاده بود...سارا پاک بود...پاکه پاک...بهش ایمان داشتم که اهل خیانت نیست...سارا....ای بابا چه ارزشی داره این متنها...یه چند وقت با سارا یا ماهینه یا دو هفته ای پنج دقیقه صحبت می کردم...یا اس ام اس...یه بار سارا گفت چرا بهم زنگ میزنی؟میخواست بدونه می خوام بازم باهاش باشم یا نه...گفتم: من فقط می خوام صداتو بشنوم همین...به هر حال گذشت تا امروز...امروز سه ماهی میشه (از ولنتاین تا الان)که با الهام تمام کردم...جالب اینجاست که امروز الهام به خاطره موفقیتش توی فیلمسازیه مدره ای واسم اس ام اس زد که به قول خودش منم تو شادیش شریک کنه و از طرفی سارا برای سومین بار خداحافظ برای همیشه داد...اما این آخرینشون بود...مطمئنم...به الهام گفتم وقتی که یه کارگردان مشهور شدی فیلم زندگیه منم بساز...زندگیه عشقی مرده گلی پژمرده...عشق من به سارا...سارای من یه بار اون اولای دوستیمون گفتی اگه مجبور به جدایی شدیم ناراحت نباش اگه واقعا همدیگرو بخوایم اون دنیا به هم میرسیم...اما اون دنیا من کجا و تو کجا...تو بشتی و من اون ته جهنم...سارا خدانگهدارت باشه برای همیشه...دیدار به قیامت.
بهار از دستای من پر زدو رفت گل یخ توی دلم جوونه کرده تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می گیرم......
+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت
12:13 |