سلام

دوست داشتم این مطلب رو توی یه جایی بذارم تا افراد دیگه بخونن.. هرچند فکر نکنم تعداد زیادی توی جمع شما دوستان منرو بشناسن... اما حداقل خیالم راحته که تونستم حرف دلم رو بزنم


سال 92 در کل سال بدی نبود

اوایل امسال ، عید امسال، با سفر به یزد شروع شد.. خوب بود.. راضی بودم... اصفهان هم رفتیم و خونه خاله موندیم... پس اولین قدم امسال:

1- سفر به یزد برای اولین بار در عمرم که خاطرات زیادی به همراه داشت


قدم بعدی چت ناگهانی با علیرضا پسرخالم بود که یک سالی بود ساکنه تهران شده و در باره شروع یه کار جدید میگفت.. از من دعوت کرد حضوری باهم حرف بزنیم... رفتم و با دوستانش آشنام کرد... الان که به اون روز ها فکر میکنم میفهمم چقدر ساده بودم که به علیرضا به چشم پسرخاله نگاه کردم و حرف هاش رو قبول کردم... علیرضا فقط برای تامین خرج اجاره خونه و  زندگی اومده بود از آشنایان و دوستانش دعوت کرده بود تا بهش ملحق بشن اینجوری هم مخارجش خورد میشد هم وقتی که طرفین فهمیدن این پسر دروغ می گفته اقدام خاصی برعلیهش نمیکنن...موارد ذکر شده درصد سهام افراد و مدت آموزش که بین 3 تا 5 ماه تعیین شد.. یعنی 1 تیر تا 1 مهر الی 1 آذر... اما بعد از اون هم آموزش ها اتفاق نیافتاد

پس:

2- مذاکرات اولیه با علیرضا سره رفتن به تهران و افتتاح شرکت


وقتی بار و بنم رو جمع کردم و اومدم تهران احساس تنهایی شدیدی می کردم.. بخاطر همین عضو یک گروه گردشگری شدم که واقعا هم خوب بود و دوستای خوبی پیدا کردم...

3- عضویت گروه جشنواره های ایرانی


تابستون می گذشت و من احساس می کردم یه جای کار میلنگه... داشتم کم کم میفهمیدم که علیرضا برنامه ای برای ثبت شرکت و کار تیمی نداره.. مدام باهاش حرف می زدم و تحریکش می کردم تا سره حرف هاش بمونه اما نموند..

درس هم که خرداد ماه امتحان داده بودم و اوضاعش خوب نبود.. کلا نمرش بالا نبود... این آخرای سال اوضاعش بهتر شد...

4- اوضاع درسی نامناسب در 9 ماه اول سال


به هر روی تابستون تموم شد.. با آدمای زیادی آشنا شده بودم اما هیچکدوم کاربردی نبودند.. از گروه جشنواره به خاطر دلایل خاصی بیرون اومدم و باز تنها شدم.. توی تمام این ماهها توی این شهر تنها بودم و اذیت می شدم.. علیرضا به کار خودش میرسید و بهمن پول تو جیبیش رو از من می گرفت.. منم که دیگه ترم تحصیلی مهر ماه شروع شده بود مجبور بودم ماهی طرفای 700..800 با اجاره خونه خرج کنم ... اما تمام پول تو جیبیم 600 بود...

5- اتمام رابطم با جشنواره ای ها

6- فشار اقتصادی

7- اعصاب خوردی های بهمن


خانوادم هم کم کم داشتن اذیتم می کردن.. حقم داشتن 8..9 ماه بود اومده بودم و هیچ اتفاقی نیافتاده بود.. موضوع رو به علیرضا گفتم.. سیاست اون باز بکار افتاد و گفت بیا شرکت رو تاسیس کنیم... اینکار رو کرد تا من پایبند اینجا بشم.. وگرنه هیچ برنامه ای برای کار توی شرکت خودمون نداشت...

8- فشار خانوادم برای بازگشت

9- ثبت شرکتم

اواسط بهمن بود که کارای ثبت شرکت انجام شد و شدم آقای مدیر عامل.. شاد بودم اما.. بعد چند هفته فهمیدم مدیر عاملی یعنی حمالی.. علیرضا درگیر کارای خودش بود و اصلا براش مهم نبود و الکی برنامه های دروغین میداد... 2..3 تا پروژه نیمه سنگین گرفتیم اونم با تایید علیرضا... چون قرار بود اون کدنویس بشه... اما... 5..6 روز مونده به تحویل اولین پروژه دیدم خبری نیست و دنبال یه گروه برنامه نویس رفتم..پیداشون کردم و اونا هم شروع کردن به انجام.. حرف های سنگین مشتری ها رو میشنیدم و بی خیالی های علیرضا رو از طرف دیگه... داشتم دیوانه میشدم...

10- تحمل فشار زیاد سره پروژه ها

11- ثابت شدن اینکه علیرضا قرار نیست ذره ای کمکم کنه

بابام برگشت گفت برگرد بیا شهرمون میخوام نمایندگی فرش بگیرم و کار آبا و اجدادیمونه همه میشناسنمون.. اما من تازه شرکت زده بودم.. دوست نداشتم کارم رو ول کنم...  

12- پیشنهاد بابام به بازگشت برای زدم مغازه فرش فروشی

13- قرار گرفتن بین دوراهیه بازگشت یا ادامه کاری که تخصصم بود اما آینده ای نداشت...


الان توی همین مرحله موندم.. نمیدونم.. ادامه بدم یا نه...


اگر این متن رو خوندی و فکر میکنی میتونی کمکم کنی خیلی خوشحال میشم نظرت رو بشنوم

بابت غلط های املایی پوزش میخوام

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و سوم اسفند 1392 و ساعت 19:46 |

سلام


شگفتا از این وبلاگ.. شگفتا از این دفترچه خاطرات مجازیم :D

 فکر نمیکردم بعد اینهمه سال کسی به این وبلاگ سر بزنه اما کلی پیام خوب خوب گرفتم و دارم کلی کیف می کنم.. مرسی که هنوز بیادمید.. حتی شما سارا خانمه گل.. :) سارا جان این وبلاگ برای تو، بنام تو ، به عشق تو نوشته شده... اما حرفاش حرفای دله من.. ببخش اگر بعضی جاها تند رفتم.. بعضی جاها گلگی کردم.. بعضی جاها داد زدم.. مهدی دلش قده یه گونجیشکه هنوز خانم...


هی عروس خانم.. یادته بهم گفتی مثه یه لاکپشت دارم پیشرفت میکنم ؟؟ عزیزم این لاکپشت الان داره ترم دوی کارشناسی ارشدش رو تموم میکنه... نمیخوام بی احترامی بکنم.. منظورم گفتن این بود که کاش یکم صبر داشتی.. مهدی یه سال پشت کنکور موند(سال 84) و فکر کردی تا آخر عمر قرار نیست درس بخونه.. اما عزیزه دلم مهدی کنکور هم قبول شد :

کاردانی... کارشناسی.. الانم کارشناسی ارشد..

رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود... رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود


هرز گاهی یادت میافتم.. یاد روزای خوبی که باهم داشتیم... عشق یه طرف من به تو که بعضی وقتها دل تورو هم به رحم میاورد... یاد مسافرتم به تویسرکان برای دیدنت... یاد ... یاد چیزای خوب :)  یاد تولدم... یاد بوسه های غایمکیمون... یاد کافی نتم... یاد پیتزا کاغذی...

تو هنوزم تو قلبمی خانم

همیشه بیادتم

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 و ساعت 13:2 |
سلام..دارم دوران سربازیم رو میگذرونم..اتفاقی اومدم توی وبلاگ قدیمیم و یاد قدیما افتادم..خیلی خوشحالم که این وبلاگ رو زدم و هنوزم هست...همچین تاریخچه ی زندگیه من داره میشه..الان 24 سالمه و 4 ماهه سرباز شدم...به یاد تمام دوستانم و مخصوصا سارا خانمه گل که الان شوهر داره  و زندگی خوبیم داره هستم..دوستتون دارم..
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 و ساعت 15:0 |
سلام.فقط اینو بگم و برم...من عاشق آمپول خوردنم..اونم وقتی که سارا رو توی بیمارستان ببینم که دیگه شده خانوم پرستارو داره کار میکنه تا کمک هزینه شوهرش باشه...میدونید..وقتی سارا منو دید کلی تحویلم گرفت...حیف که بابام بود وگرنه کلی حرف داشتیم واسه زدن...سارا خانوم مکوفق باشی....در کنار شوهر خوشتیپت...هاهاهاها...(وافعا خوشتیپه ها...)
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هجدهم مهر 1389 و ساعت 11:16 |

شازده ی ماه مرداد

شاه پسر ِ ترانه ، "غزل خیال"  فرهاد
تنور ِ گرم ِ آواز ، آهنگ ِ داغ مرداد

دلشوره های آهو ، دلتنگی های یک قو
از موج تا یه ماهی ،  از اوج تا پرستو

از آسمون رسیدی ، قدم زدی زمینُ
پُر از ستاره کردی ، شبای نازنین ُ

تو تکیه گاه امنی ، ای شونه ی نجابت
دستات قنوت عشقه، چشمات خود اجابت

سخاوت یه ابری ، بخشنده مثه بارون
خواب تو رُ می بینه  ، چشمای خیس ِ گلدون

رو گونه هات نشسته ، سرخی شرم ِ گیلاس
خیال ِ سبز ِ سیبی ،  رو شاخه های احساس

بشین کنار گل که ، بگیره رنگ و بوتُ
بخند و شعله ور کن ، آینه ی روبروتُ

كتاب تولدت مبارك - ص 97  شایا تجلی
 
خودم خودم رو تحویل نگیرم کی تحویل بگیرتم؟؟؟
مردگان را هفته ای ۱بار دیدار است...ما که از یاد رفتیم...
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 23:50 |

سلام.میخوام اعتراف کنم سارا..تو واقعا داری از من سریعتر  پیشرفت میکنی...من واقعا مثله لاکپشتم...من تازه اومدم شهری که تو ۴سال پیش اومدی و فارغ التحصیل شدی و رفتی...واقعا لاک پشتم..راستی...اون روز با نامزدت دیدمت..درسته کلی جا خوردم ...اما اینو بدون واقعا خوشحال شدم  آخری به اونی که میخوای رسیدی...پسر خوش چهره ای بود...میدونم اونقدر عاقل و منطقی هستی که از لحاظ روحی و اخلاقی هم آدم کاملی رو انتخاب کردی...خواستم فقط واسط اعتراف کرده باشم که...

 تو واقعا بهم سر بودی..هم درسی هم شعور فهم و درک...هم همه چی...خوشبخت بشی سارای...نه...موفق باشی سارا خانوم...

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت 23:57 |
رضا صادقی میگه:

 

روزا گذشت، سالها گذشت من هنوز عاشقتم... به يادتم...  نمي دونم...خبر داري؟؟؟منتظرم ، يا مردم وفقط تو خاطراتتم!!!.....

 

روزا گذشت، سالها گذشت من هنوز عاشقتم... به يادتم... آه... نمي دونم...خبر داري؟؟؟منتظرم ، يا مردم وفقط تو خاطراتتم!!!.....

 

روزوشبم به اين خيال...ميشد كه زخمام خوب ميشن...شوق من اونرو مياره...صبح غما غروب ميشه....

 

يه عمر طولاني رو من به اين سوال ميگذرونم،چي شد گذشتي از منو رفتي چرا؟؟؟نميدونم...

 

 

زخمام كه سربازه هنوز، عمري نمونده تا سحر...خسته و پيروخم شدم،از تو نيومد يه خبر...چشمام به در خشكيد و رفت،نا ندارم بيشتر از اين... با رفتنت  فنا شدم،بيا خودت بيا اينو ببين...

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 22:49 |
 magnify

کاش می شد

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیمشامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش میشد در طلوع باس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:6 |
امروز مراد دلم رو گرفتم...دم غروب ۲۹ اسفند...سارا یهو اومد توی چشمام ... ماتم برد...وای سارا بود...همون که کم کم داشت صورتش از یادم میرفت...خدایا ممنونم بهترین عیدی رو تو بهم دادی...سارا بی محلم کرد..اما همینم به سرم زیاده...وای ی ی سارا همون سارا بود...دوستت دارم سارا...تو هنوزم عشق منی...دوست دارم..تولدت مبارک...عیدت هم مبارک

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 0:14 |
لالا لا لا اینم از سرنوشتم....
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 0:55 |
دلم گرفته...دیدن سیما بدجوری آتیش به وجودم می زنه...خیلی دوستش دارم..چون خواهر ساراست...سارا..حالا من ترم چهارم کامپیوترم...یادته میگفتی چرا دانشگاه نمی رم..چرا رشد من انقدر کنده؟؟؟بیا اینم از دانشجویی...یه خورده صبر واسه مهدی خرج نکردی...هنوزم دوستت دارم...هنوزم به جرات می گم هر هفته چند بار توی ذهنم می درخشی...هنوزم دوست دارم...اما حیف ..حیف که دیگه توی این دنیا نیستی...سارا چرا مردی؟؟؟تا آخر عمرم به یادت می مونم.
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 23:30 |

امروز داشتم از میرزاده عشقی پایین میومدم...دیدم کامیون ها دارن خاک یه قسمتی رو بر میداشتن تا ببرن یه جایی خارج شهر... صف کامیون ها از روبروی رکنی دقیقا روبروی گل فروشی شروع میشد... نگاه کردم...یخورده دلم واسه خونه هایی که اونجا بود سوخت... اما یهو یه خاطره از خودم یادم اومد...نمیدونم اونم یادش هست یا نه... چهارم خرداد... ساعت یازده... روبروی گل فروشی... خودم میام جلو سلام میدم بهت...

یادمه اونروز که واستادم اونجا دلهره عجیبی داشتم... فکر می کردم اگر سارا بیاد منو از نزدیک ببینه شاید هیچوقت خودشو نشون نده...مثل فرزانه...مثل صدف... قبل از یارا با اونا قرار گذاشته بودم اما اونا بعد از یبار دیدنم دیگه رفته بودن و پشت سرشون رو هم نگاه نکردن...

اما سارا اومد... از اون دور تا منو دید دوتا دستش رو تکون داد...داشتم شاخ در میاوردم...تاحالا یه دختر که دیگه کامل شده باشه  اینجوری تحویلم نگرفته بود... دلم لرزید... وای یعنی من قراره با این خوشتیپ خانوم دوست بشم؟؟؟ مگه میشه..؟؟؟ اما شد...اینجوری بود که شیرین ترین ...زجرآور ترین و البته عبرت آموز ترین رابطم با یه دختر تا الان به وجود اومد... دیگه فکر کردم اون مال خودمه... مال خوده خودم...

امتحاناتمون تمام شد... حالا دیگه موقع من بود که تو دل سارا خانوم یه جایی باز کنم...می گفت دوستم داره...اما یه چیز هایی جور در نمیومد... دقیق یادم نیست...اما یادمه که جوری به موقعیتی که توش بودم شک داشتم که چندین بار به سارا گفتم می ترسم از دست بدمت... اون همش میگفت از این حرفا نزن مهدی و از اینجور دل داری ها...

یادمه  داشتم میرفتم کارآموزی که دیدم رفتار سارا بدجوری عوض شده... آخری نتونست دوام بیاره...بعد از 1 ماه دوستی جوری با هم صمیمی شده بودیم که کمتر کسی باور میکرد ما یه ماهه با هم دوستیم...برگشت از قدیماش گفت ..از اینکه چطوری با استفاده از تحت تاثیر قرار دادن روحیه پسرهای فامیلشون چطوری تیغشون میزده...

یهو نمیدونم یادش نبود ..جو گرفتش ...چی شد که یهو در مورد من گفت حتی با من دوست شده که یه چند وقتی هم با من سرگرم  باشه بعدشم بره با یکی دیگه ازدواج کنه.... باور نمی کنید...دیگه هیچی نگفتم...یعنی این همونیه که این همه از دوست داشتنم می گفت؟

تا فهمید چه گندی زده موضوع رو عوض کرد...وقتی که خداحافظی کردمو اومدم خونه دخترداییش زنگ زد... گفت مثله اینکه سارا خیلی  تند رفته و تو حرفاش چرت و پرت گفته....بعد از کلی قسمو آیه که من اون قصدی نداشته گفتم خوب من که چیزی نگفتم که اینقدر معذرت میخواین شما....اما دیگه سارا رو شناخته بودم...قصدش هم فهمیده بودم...اما ادامه دادم...سعی کردم فراموش کنم. چون دوستش داشتم...

روزای تابستونی رو با هم سر میکردیم... هفته ای سه چهار بار میومد کافی نتی که کار میکردم... کاملا  تابع حرفام بود... اما منم مواظب بودم که از دستم ناراحت نشه... تا اینکه جواب کنکور اومد... اون رشتش تجربی بود و من کامپیوتر.... اولین نفری که فهمید سارا پرستاریه تویسرکان قبول شده من بودم...تو پوست خودم نمی گنجیدم .

واقعا خوشحال بودم..به خواهرم گفتم بهش زنگ بزنه و بگه که قبول شده...وقتی فهمید خیلی خوشحال شد...

آخرهای شهریور بود...نتیجه دانشگاه منم که اومده بود...همونجوری که میشد حدس زد قبول نشده بودم...

سارا ناراحت شده بود اما به روی خودش نمیاورد...من داشتم خورد می شدم...

تا اینکه....

سه چهار روز مونده بود به رفتنه سارا به دانشگاه...آه...

رفتار سارا زمین تا هوا فرق کرده بود..تا هر چی میشد می گفت مهدی حرف نزن عصاب ندارم....

فهمیدم که وقت رفتنه سارا هم داره میرسه... از روز تولدم یه پونزده بیست تومنی کادو بده کار بودم...به هر زوری که شد کشوندمش کاغذی کادو رو که دادم گفت مهدی من هر چقدر میخوام مدیون تو نباشم نمیشه انگار..با چشیمی که اشک توش حلقه زده بود حرف میزد... از کادو خوشش اومد.. گفت چرا شرمندم کردی.؟؟ گفتم سارا از کرخه تا راین رو دیدی؟ با یه لبخند گفت آره ...گفتم یه جا دوست پسره یه سیلی میزنه تو گوشش ...گفت خوب؟؟؟

گفتم بر میگرده به طرف میگه شاید دیگه ندیدمت...منم این کادو رو به تو میدم چون شاید دیگه نبینمت...دیدم دیگه داره گریش میگیره که موضوع رو عوض کردم... ای بابا....

سارا رفت....روزی دو بار زنگ میزد...اوایل بد نبود...اما کم کم باز شروع کرد به ناسازگاری با من...بدترین نوع حرف زدنی که یه عاشق میتونه از معشوقش ببینه...داشتم داغون میشدم...

یه روز سارا برگشت از راه منطقی وارد عمل شد...مهدی دوستیه ما به درد نمیخوره ما همسن نیستیمو چمیدونم به هم نمی خوریم و چون رابطه ما به ازدواج نمی رسه پس یه دوستی بیهودست...پس بهتره تمام شه...مثل مرغ سرگردون شده بودم....

بعد از چند هفته دووم نیاوردم ...دست به دامن دختر دایی سارا شدم... الهام خانوم به دادم برس....الهام دختر دایی سارا بود... الهام گفت چطور مگه؟ گفتم سارا اخلاقش عوض شده...گفت نه آقا مهدی این حرفا چیه ...دوست پسره منم این حرف رو به من میزنه اما من اصلا عوض نشدم.. گفتم الهام خانوم من مطمئنم... هیچی نگفت ...گفتم الهام خانوم...گفت بله؟ گفتم  میبینی  یه نفر تو یه امتحان سختی قرار میگیره دنبال یکی میگرده که تقلب بهش برسونه؟

گفت خوب چطور مگه؟ گفتم منم الان احتیاج به کمک شما دارم...از سارا بپرسین  چشه ..بعد به من بگین..تحت تاثیر قرار گرفت...نمیدونم چی شد که یهو گفت الاهی من قربونت برم...باشه ازش میپرسم...آه....

دو روز بعد... باهاش تماس گرفتم... گفت مثل اینکه سارا با پدرش در مورد یکی که از خودش پنج ماه کوچیکتره(یعنی من)صحبت کرده و باباش بهش گفته حرفشو هم نزن و اونممیخواد به همین خاطر باهات تموم کنه...اولش باورم شد...اما میدونستم دردش از کجاست...خانوم دانشجو بودن...نمیشه که یه خانوم لیسانس پرستاری با یه پسره آسمون جول ازدواج کنه...اما هیچی نگفتم...گفتم ممنونم الهام خانوم که کمکم کردی و قطع کردم...

می دونستم جو ترم اول دانشگاه آزاد سارا خانوم رو گرفته...دیدم عصر موقعیت به وجود اومده با سارا آخرین صحبتم رو هم بکنم...

سلام سارا..علیکه سلام...از خونه زنگ زدی خبریه؟...نه من میدونم که من حاظرم...آه......... می خوام تمامش کنم...چون نمی خوام مانع پیشرفت تو باشم...دیگه دووم ناوردم...دیدم سارا داره خیلی عاشقانه تمام میکنه ..گریه زاری راه انداخت و آه و حسرت که ای کاش با هم نمی چتیدیم که حالا به این روزگار بخوام بیوفتم...اما من همیشه به یاد اون روز سارا بودم که گفت: من با تو هم که دوست شدم میخواستم یه چند وقتی رو باهات بگذرونم و .....

آخی..... بقیشو بعدا میگم....

 

*****

امروز سی ام فروردین هزاروسیصدوهشتادوپنجه...امشب خواستم به سارا زنگ بزنم که یه خورده صحبت کنیم...گفت حال نداره روحیش کسله...دلیل که پرسیدم گفت هفته بعد بله برونشه...خورد شدم...واسش اس ام اس زدم که مبارکه ناراحتی نداره و از این چیزا...خیلی وقته که منو اون مال هم نیستیم...سارا خیلی وقته که دیگه عشق من نبود...سارا...فوق العاده .... سارا ...خانوم...سارا با شخصیت...اما من چی؟ یه پسر که تا یه دختره خوشگل می بینه از خود بی خود میشه...ادامشو بزار واسط بگم...سارا که رفت ازش قول گرفتم گه گاهی واسش زنگ بزنم...اونم قبول کرد...دوسه بار اول سرد بود اما سه ماه بعد از رفتنش بود که بازم لحنش مهربون شده بود...یادمه بهش گفتم که با دختری به نام الهام دوست شدم..به هم ریخت...باور نمی کرد...اما من اینکار رو کرده بودم...این کار به سفارش یکی از دوستانم بود...رفتنه سارا بدجوری داغونم کرده بود...الهام هم از قبل از سارا باهام چت میکرد...در جریان دوستیه منو سارا بود..کاملا..سارا هم از چت کردن من با الهام به عنوان یه دوست چتی با خبر بود...وقتی سارا فهمید که پای دختر دیگه ای تو زندگیم باز شده یه خودش اومد...هرچند همونطوری که گفتم لحنش بهتر شده بود ...اون برگشت ..سارا به وسیله دختر عموش رویا خواست دوباره شروع کنه...اما من هم با الهام بودم و هم اون حرکاتی رو که از سارا دیده بودم رو نمی تونستم از یاد ببرم...به الهام گفتم...گفت اگر می خوای با عشقت باشی من مشکلی ندارمو میکشم کنار...اما سارا رو نتونستم تحمل کنم ...دو بار که دیدمش فهمیدم نمی تونم تنفرم رو ازش از بین ببرم...حالا که فکر می کنم میبینم که اون تنفر نبود بلکه یه حس غرور لعنتی بود....لعنت به من.....لعنت به سارا...بیچاره الهلم که این وسط ندونست چیکارست...الهام منو ببخش...

به هر حال سارا رو نخواستمو بازم البته اینبار به وسیله من رابطمون تمام شد....من نمیتونستم دله اون الهامه کوچولو(از لحاظ جسه بدنی)رو بشکنم به خاطره سارایی که منو خرد کرده بود....بازم سه ماه گذشت...برای سارا داشتم میمردم...نمیدونستم چکار کنم...رفتمو بهش زنگ زدم...یه الهام خیانت نکردم...از اونم یه چیزایی دیده بودم که از چشم افتاده بود...سارا پاک بود...پاکه پاک...بهش ایمان داشتم که اهل خیانت نیست...سارا....ای بابا چه ارزشی داره این متنها...یه چند وقت با سارا یا ماهینه یا دو هفته ای پنج دقیقه صحبت می کردم...یا اس ام اس...یه بار سارا گفت چرا بهم زنگ میزنی؟میخواست بدونه می خوام بازم باهاش باشم یا نه...گفتم: من فقط می خوام صداتو بشنوم همین...به هر حال گذشت تا امروز...امروز سه ماهی میشه (از ولنتاین تا الان)که با الهام تمام کردم...جالب اینجاست که امروز الهام به خاطره موفقیتش توی فیلمسازیه مدره ای واسم اس ام اس زد که به قول خودش منم تو شادیش شریک کنه و از طرفی سارا برای سومین بار خداحافظ برای همیشه داد...اما این آخرینشون بود...مطمئنم...به الهام گفتم وقتی که یه کارگردان مشهور شدی فیلم زندگیه منم بساز...زندگیه عشقی مرده گلی پژمرده...عشق من به سارا...سارای من یه بار اون اولای دوستیمون گفتی اگه مجبور به جدایی شدیم ناراحت نباش اگه واقعا همدیگرو بخوایم اون دنیا به هم میرسیم...اما اون دنیا من کجا و تو کجا...تو بشتی و من اون ته جهنم...سارا خدانگهدارت باشه برای همیشه...دیدار به قیامت.

بهار از دستای من پر زدو رفت     گل یخ توی دلم جوونه کرده     تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می گیرم......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:13 |


Powered By
BLOGFA.COM